یک روز دروغ به حقیقت گفت میای بریم دریا شنا کنیم؟
حقیقته ساده و زود باور پذیرفت.آنها کنار دریا رفتند.
حقیقت تا لباسهایش را در آورد دروغ آنهارا دزدید و فرار کرد.
از آن به بعد حقیقت عریان و زشت است, ولی دروغ در لباس حقیقت زیباست...!!
روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.

ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند
دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن ....یک...دو...سه...چهار...
همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
...تابلویی که در عکس میبینید جادهای را نشان میدهد که به یک خانه منتهی میگردد. این صحنه چه چیزی کم دارد؟

یک درخت
یک آبگیر (برکه)
آدمها
یک تکه ابر
یک ماشین
******************************
ابتدا یکی از گزینه ها را انتخاب کنید و بعد ادامه مطلب را بخوانید
پیامی که در پشت این سوال قرار دارد
چیزی که انتخاب میکنید تا به صحنه اضافه شود نشانگر چیزی است که در زندگی شخصی برایتان اهمیت دارد. با تغییر اولویتهای زندگیتان، انتخاب شیء جاافتاده در این صحنه نیز تغییر خواهد کرد. این سوال را چند سال دیگر نیز از خود بپرسید تا دریابید که دیدگاهتان نسبت به چیزها تغییر یافته است!
جوابها در ادامهٔ مطلب...
... 
درس اول: قدوقواره آرزوهای هرکسی به اندازه وسعت و نازکی دل اوست.
پسربچه: خدایا من سعی می کنم گاوه منو نبینه ! تو هم کاری بکن که گاوه منو نخوره!
درس دوم: همه موجودات عالم از قانون جذب استفاده می کنند.
مرد: آرزوی من این نبود که مقابل چنین میمونی بنشینم!
میمون: وقتی آرزو می کردم که موجودی جالب ببینم اصلا منظورم این نبود!
درس سوم: به نیش و کنایه اطرافیانی که خود را آئینه شما می دانند زیاد اعتنایی نکنید، مهم احساس درونی شماست!
درس چهارم: شاید علت آهستگی پیشرفت تو بارهای سنگینی باشند که بی جهت حملشان می کنی.اگر چنین باری را بی دلیل به دنبال خود می کشی قبل از اینکه از پا بیافتی ، رهایش کن.
درس پنجم: بربلندی نشستن وراجع به پرواز دیگران نظر دادن شاید راحت باشد اما پرواز چیز دیگری است.
درس ششم: ...
بعضی از آدمها را باید چند بار خواند تا معنی آنها را فهمید و
بعضی از آدمها را باید نخوانده دور انداخت..
بعضی آدمها جلد زرکوب دارند٬بعضی جلد ضخیم،
بعضی جلد نازک وبعضی اصلا جلد ندارند.
بعضی آدمها با کاغذ کاهی نا مرغوب چاپ می شوند و
بعضی با کاغذ خارجی
بعضی آدمها ترجمه شده اند و
بعضی تفسیر می شوند.
بعضی از آدمها تجدید چاپ می شوند و
بعضی از آدمها فتو کپی آدمهای دیگرند.
...یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته، و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده، من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم،
چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی ؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد و رفت،
همون روز عصر...
...ای کاش تمام شعرها حرف تو بود :
کاش بارانی ببارد ، قلبها را تر کند
بگذرد از هفت بند ما ، صدا را تر کند
قطره قطره رقص گیرد روی چتر لحظه ها
رشته رشته مویرگهای هوا را تر کند
بشکند در هم طلسم کهنه ی این باغ را
شاخه های خشک و بی بار دعا را تر کند
مثل طوفان بزرگ نوح در صبحی شگفت
سرزمین سینه ها تا نا کجا را تر کند
چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها
شاید این باران که می بارد شما را تر کند
(جلیل صفربیگی)
